۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

اتوبوسی به سمت دموکراسی (13)


اتوبوس با سرعت زیاد در حرکت بود که دوباره صدای هلیکوپتر به شدت شنیده شد و قطع نمیشد، جعفر با عصبانیت روی فرمان کوبید وگفت:
لعنتی!
پس از مدت کوتاهی ماشین از سرعت افتاد
امیر: چرا یواش کردی؟ بگازون!
جعفر: ماشین خراب شده
وحشت و فریاد اتوبوس را فراگرفت
امیر: چش شده؟
جعفر: گیربکسش خرابه، فکر کنم همین صدائه باشه
نادیا: وای جعفر چرا درستش نکردی؟
ماشین به کنار کشیده شد و ایستاد
امیر: جعفر چرا درستش نکردی؟ چرا همه ما را با این اتوبوس خراب راهی کردی؟
جعفر: صدا را یادم رفته بود
سعید: یادت رفته بود؟ آقای راننده؟ به همین سادگی همه تو دردسر افتادیم و از اینجا رونده و از اونجا مونده شدیم
بهنام خیلی آهسته گفت: خوبه یادش نرفته ترمز بزنه
اتوبوس خراب، تاریکی شب، تعقیب و گریز پشت سر، بلاتکلیفی و بگو مگوهای داخل اتوبوس، وضعیت ناهنجاری درست کرد و اونقدر به پر و پای جعفر پیچیدن که با ناراحتی از اتوبوس پیاده شد و در را مخکم بست، نادیا هم پیاده شد
نادیا: حالا که طوری نشده
جعفر: صحبت نکن، بذار تنها باشم
نادیا با ناراحتی رفت و کنار اتوبوس روی زمین نشست و جعفر هم با عصبانیت خودش را سرزنش میکرد
تو اتوبوس شلوغ بود
نادر: خب دعوا که فایده نداره بیایید زودتر فکری کنیم
سعید: چی چی را فکر کنیم، فکر کنیم؟! همین فکر شما هاست که ما را به این روز انداخته
رضا: مثلاٌ تو میخواستی چیکار کنی؟
سعید: خب معلومه، همش بیخودی در حال فرار هستید و هیچ کار به دردبخوری هم نمیتونید که انجام بدید ... تازه وسیله فرار کردن هم درست نمیکنید
نادر: نه که تو مخالف بودی و نظر بهتری داشتی؟
سعید: شما اجازه نمیدید کسی نظر بده خودتون را انداختید جلو، نمیدونم چرا هر جا میریم یک کامیون سنگین خودش را میندازه جلومون و کنار هم نمیره
البرز: سعید تو چته؟ مگه بارها همه اظهار نظر نکردید؟ این نمیشه که اگه خوب باشه به خودت افتحار کنی و اگه خراب بشه، بندازی تقصیر بقیه
مزدک: به نظر من تقصیر جعفر هم نبوده، مگه ما همه اون صدا را نشنیدیم؟ خب ما اگه یادمون بود به جعفر یادآوری میکنیم
معصومه: حرفها میزنی! ما که از این چیزها سرمون نمیشه اینکار او بوده
بیرون نادیا تنها نشسته بود و گریه میکرد و جعفر که از عصبانیتش کم شده بود، پهلوش نشست و بوسیدش و از او معذرت خواهی کرد
علی: بیخود دعوا نکنید، بیایید ببینیم چیکار بایستی بکنیم؟!

نادیا: نه تقصیر تو نیست، تقصیر منم بود تو هم ببخش اونقدر از اون فضا و راحتی و آزادیش، لذت میبردم که حواس تو را پرت کردم
جعفر: به تو ربطی نداره، من بیخودی خودم را جلو انداختم و این همه برای خودم و بقیه عذاب درست کردم
نادیا او را بوسید و گفت:
این ها تقصیر تو نیست، چه این آهن پاره سالم باشه و چه نباشه، ما بلاتکلیفیم و به همین خاطر هم بیخود عصبانی و ناراحت میشیم
در اتوبوس باز شد و امیر و رضا و نادر پیاده شدن و جعفر را در آغوش کشیدن و از او معذرت خواستن و بقیه هم پایین اومدن
جعفر: نه منو بایستی ببخشید، مقصر شما نیستید، من اون راننده بدردبخوری که این ماشین حساس میخواد نیستم
معصومه: نه از تو بهتر کسی را نمیشه پیدا کرد، مهم اینه که ما همدیگه را داشته باشیم و برای کارهامون تلاش کنیم، خراب شدن ماشین خیلی عادی تر از اینه که ما را دچار مشکل کنه
نادیا با محبت، معصومه را بوسید و کم کم لبخند محوی بر صورت او نشست
سعید هم آمد و خیلی آروم دست راننده را فشرد ولی امیر و نادر و رضا با سردی و اخم به او نگاه میکردن و بعد بهنام با شوخی گفت:
طوری نیست که، حالا که همه را گرفتن تو زندون از هم معذرت میخوایم
امیر: راست میگه باید سریع فکری کنیم
سعید: کم شلوغش کنید، شما را توهم گرفته، الان یک ساعته اینجاییم و هیچ کس حتی نرسیده بگه خرتون به چند
البرز: برای این که این جاده، این موقع سال خلوته ولی من شکی ندازم که بایستی زودتر فکری کنیم، هر کس غیر این فکر میکنه، بایستی از بقیه جدا بشه و بره سر خونه و زندگیش، برای چی خودش را آواره میکنه؟

بگو مگو و جار و جنجال و جعفر هم رفته بود زیر ماشین پس از چندی امیر داد زد:
جعفر درست میشه؟
جعفر: اینطوری نه
البرز:چطوری پس؟
جعفر: ابزار و وسیله میخواد
نادر: پس بایستی بی خیال اتوبوس بشیم
امیر: بهترین کار اینه که همگی هولش بدیم و یک جا مخفیش کنیم تا بعد فکری بکنیم
بهنام: این جنازه با همه هیکلش نتونسته ما را مخفی کنه، مای فسقلی چطور مخفیش کنیم؟
علی: یک کم زور بزنیم که نمیمیریم
امیر: البرز چیکار گنیم؟
البرز: خب نگران نباشید من یک جایی پیدا میکنم

به زور و زحمت یک کم اتوبوس را از جاده منحرف کردن ولی نتونستن کاریش بکنن، همونجا رهاش کردن و
دو ساعت پیاده روی کردن تا به یک آپارتمان رسیدن و خیلی بی سر و صدا تو هال نشسته بودن

معصومه: آقا برادر ما به همه شک میکردیم که جا بزنن به جز سعید و لاله
علی: به حرفهای روشنفکرماب و مایوس سعید میخورد، اتفاقاٌ
نادیا: اینا چه موقع با هم رفیق شدن؟
بهنام: خب یک چیزایی معلوم بود ولی چون جلو نشسته بودی متوجه نشدی
رضا: لاله میخواست تو هزینه ها کمکمون کنه
نادر: بهتر که سعید رفت، بدجو ری میرفت تو مخمون!
امیر: حالا که رفتن، خدا به خودشون کمک کنه و اینکه یک وقت ما را لو ندن
اسم لو رفتن کافی بود تا همه با ترس به هم نگاه کنن و خاطرات سعید و لاله را تو ذهنشون، مرور کنن، بله، سعید و لاله از همه خداحافظی کردن و راهشون را جدا کردن، هر چی البرز گفت گم میشید، سغید به یک نقشه که گرفته بود اشاره کرد و گفته بود که نگران نباشید، معصومه گفته بود که مسافرخونه و هتل دو تاییتون را راه نمیدن و اونا با اصرار رفته بودن

همه بی سر و صدا خوابیدن تا صبح شد و البرز که رفته بود نون و صبحونه بگیره اومد و گفت:
پاشید که اتوبوسمون را بردن!
جعفر: کی برد؟
البرز: ببینم این اتوبوس مال کی بود؟
همه با تعجب به هم نگاه کردن و انگار به هیچ کدوم، تعلق نداشت
البرز: همینجا جلو تعمیرگاه بسته، ایستاده بود و از قیافه یکیشون معلوم بود که صاحب اتوبوس بود و خیلی هم خوشحال بود
بهنام برید به خنده، یواش یواش صدای خنده از همه بلند شد و هیچ کدوم نمیتونستن ساکن بشینن بطوریکه اشک تو چشماشون پیچیده بود
رضا: خاک بر سرت نادر با اتوبوس دزدی میخواستی بری دموکراسی خونه؟
نادر با خنده: ما را بگو فکر میکردیم اتوبوس ارث پدرمونه
معصومه: نخیر ارثیه عمه من بود
بهنام: عمت شوهر نمیخواد
جعفر: بله بایدم بخندید، قیافه منو به عنوان دزد به همه جا اعلام کردن
البرز: آبروی منم تو محلمون حسابی رفت، حالا محمد سوپر مارکتی بیچاره، میشه شریک دزد
امیر: حالا اینجا کجاست ما را آوردی؟
البرز: خونه خواهرمه، خودش رفته طبقه بالا خونه پسرش
نادر: پاشید تا بیشتر آبرو ریزی نشده از اینجا بریم
البرز: یک کم بشینید من برم سرو گوشی آب بدم برگردیم همون باغ

بالاخره بعد از ظهر وقتی هوا داشت تاریک میشد دوباره همه برگشتن باغ و با صحنه غیر منتظره ای هم روبرو شدن، لاله و سعید زودتر از اونها برگشته بودن تو باغ
البرز: شما اینجا چیکار میکنید؟
سعید: ما برگشتیم که با ماشین شما بریم، اتوبوس را تعمیر کنیم ولی اتوبوس را ندیدیم و همینجا موندیم
همه با شک به اونها نگاه کردن، که واقعاٌ برای تعمیر اتوبوس، ماشین را میخواستن یا برای فرار
البرز: خیلی خوب کردید برگشتید ما نگرانتون بودیم
سعید: شما چرا برگشتید؟
و وقتی با لاله جریان اتوبوس دزدی را متوجه شدن، بیشتر از بقیه از خنده غش کردن

امیر: ولی باز هم بایستی مراقب باشیم
نادر: زودتر بیایید بشینید تا فکری بکنبم
لاله: خب بیایید پولهامون را روی هم بریزیم و حساب کتاب کنیم و خودمون یک اتوبوس بخریم

صدای هورا اونقدر بلند شد که خودشون هم ترسیدن و فتیله هیجان را پایین کشیدن
مزدک: بهتر نیست این اتوبوس را اونور مرز بخریم؟
معصومه: مزدک تو هم با این مرزت ول کن نیستی
مزدک: خب چاره ای جز رفتن نداریم.... از اضطراب و تشویش که کاری بیرون نمیاد
امیر: به نظر منم درست میگه، به شرط اینکه همه براحتی بتونیم از مرز خارج بشیم

بحث و نظر زیاد بود و واقعاٌ جشم انداز روشنی هم وجود نداشت
مزدک: من افرادی را میشناسم که قاچاقی از کشور خارجمون میکنن، ولی پولش را نداشتم هیچ وقت
سعید: خب گیریم که قاچاقی رفتیم بدون پاسپورت چیکار میتونیم بکنیم؟
مزدک: یعنی هیچ کدوم پاسپورت ندارید؟

مشخص شد به جز 3 نفر همه دارن ولی دو نفر هم تاریخ پاسپورتشون گذشته بود و قرار شد به همان قاچاقچی های مزدک شرایط را بگن و قیمت بگیرن

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

اتوبوسی به سمت دموکراسی (12)


اتوبوس اینبار ایستاده بود ولی انگار دموکراسی داشت حرکت میکرد

مزدک: من یکی که سر از کار این اتوبوس در نیاوردم، بالاخره کسی دنبال ما هست یا نه؟
بهنام: آره اون راننده عوضی که اتوبوس را اشغال کرد و چند روز ما را به فلاکت رسوند جریانش چی بود؟
البرز: پیشنهاد میکنم همه بریم تو همون اتوبوس بشینیم و در این موارد صحبت کنیم
معصومه: چی چی را اتوبوس اتوبوس میکنی، تو برو بشین نزدیک یک ماهی از ما عقبی، ما همینجا جامون خوبه
رضا: راست میگه بدون برنامه ریختن و صحبت کردن ما اینجا کاری نداریم که بمونیم و اسباب مزاحمتیم، تو فکر کنم اومدی گردش
معصومه: آره اونم تو این ماشین دربه در

بالاخره همه تو اتوبوس نشستن و مزدک گفت:
اول بگو ببینیم ، واقعاٌ کسی دنبال ما هست یا نه؟
البرز: من نمیدونم ولی هستن و من مدتیه دنبالتون هستم و متوجه اونها شدم در واقع اگه درست بخوام بگم، اولش یکی از شبکه های خارجی گزارشی از وجود شما منتشر کرد و حتی فیلم اتوبوستون را هم نشون داد ولی بعد انگار بایکوت خبری شدید تا اینکه ماشینتون را دیدم و شناختم و تعقیبتون کردم
سعید: بایکوت خبری؟ اگه اینطور باشه هم خوبه و هم بد
البرز: به هر شکل "اتوبوسی به سمت دموکراسی" امروز تا حد زیادی شناخته شده هست

سکوت معنا داری در اتوبوس سایه انداخت و پس از چندی بهنام از روی صندلی افتاد وسط راهرو
لاله با خنده گفت: ما دلمون نمیخواد با این معروف بشیم بهتره بندازیمش بیرون
بهنام بلند شد و خودش را تکوند و گفت:
اولاٌ دلت بخواد ثانیاٌ جوگیر شدی انگار اینجا فرش قرمز هالیووده
و میخواست بشینه که هیچ کس راهش نداد و کشکمش و خنده او را تا جلوی اتوبوس کشوند و کنار نادیا نشست، نادیا گفت:
پاشو پاشو! تا صندلیتو درست کنم
و با دندون به او خندید که فرار کرد و رفت ته اتوبوس تنها نشست

البرز: خب ما اگه سه کار مهم بایستی انجام بدیم اون سه تا کدومه
امیر: اولیش حفظ زندگی و امنیت
نادر: خب برای این 1- بایستی مکان امنی داشته باشیم و 2- امکانات زندگی داشته باشیم
البرز: اینجا مثل خونه خودتونه ولی شاید برای شما زیاد هم امن نباشه
امیر: پس تفریح دیگه تموم شد بایستی مراقب امنیت اینجا باشیم و راه فرار هم پیدا کنیم
معصومه: وای دوباره شروع شد، این زندگی نکبتی چی از جون ما میخواد؟
سعید: زندگیمونو
امیر: البرز تو دوربین مدار بسته نداری؟
البرز: ندارم ولی میخواستم بگیرم
امیر: پس زحمت بکش برو بگیر تا وصلش کنیم
نادیا: مسئله پول را چیکار کنیم؟
نادر: بهتره با خونواده هامون تماس بگیریم تا پول بفرستن
جعفر: من اگه تماس بگیرم بدهکار هم میشم
بهنام: پس این معروفی به چه دردی میخوره که جیبمون خالیه؟
لاله: من یک مقداری توکارتم دارم اگه تا حالا مشکلی نداشته باشه
امیر: آره بهتره بریم بانک تا ببینیم چقدر پول میشه جمع کرد ولی در مورد امنیت بعد از نصب دوربینها بایستی به فکر راه فرار باشیم، البرز اینجا 4 دیواریه و چند تا در دار
البرز: بانکها از اینجا یک کمی دورن و بعد آره 4 دیواری و دو تا در که پشتی به زاغه میرسه
امیر: یعنی نمیشه با اتوبوس رفت؟
البرز: الان نه و بایستی روی جادش کار کنیم
سعید: چند کیلومتر بایستی جاده بسازیم؟
جعفر: نه که ما خیلی هم جاده سازیم، من یکی که دو تا کلنگ بزنم از حال میرم
البرز: نگران نباشید فکر نمیکنم خیلی کار داشته باشه
معصومه: برای زندگی هم بایستی هم خرید کنیم و هم پخت و پز

به این ترتیب سه گروه برای نصب دوربین و ساخت جاده و آشپزی تعیین شدن
امیر: البرز تو فکر میکنی ما چند وقت میتونیم اینجا دووم بیاریم؟
البرز: هیچ نمیدونم ولی امیدوارم نتیجه ای هم داشته باشه
امیر: من کاری با اون ندارم چون برای خودم این وظیفه را تعیین کردم که حافظ امنیت اتوبوس باشم تا موقعی که هستم و هست
البرز به گرمی او را در آغوش گرفت و گفت:
منم سعی میکنم کمک کنم و این امید را هم دارم که نتیجه بگیریم

دو روز بعد همه چیز طبق برنامه پیش رفته بود و لاله و نادیا قیچی باغبونی را برداشته بودن داشتن تو باغ کار میکردن، معصومه قلیونی پیدا کرده و درست کرده بود و عده ای دور اون جمع شده بودن و امیر و مزدک هم تنظیمات نهایی دوربینها را انجام میدادن و بقیه هم از جاده سازی برگشته و دور قلیون حلقه میزدن
معصومه پکی به قلیون زد و گفت:
چند سال پیش تو خونه نشسته بودم و تلویزیون نگاه میکردم که متوجه شدم اخبار، فاو را داره نشون میده، میدونید کدوم را میگم؟
سعید: نزدیک آخرای جنگ ایران و عراق، یک جزیره بود که با کلی تبلیغات گرفتنش و کلی توش خرج کردن و پسش دادن
امیر که داشت دستش را خشک میکرد گفت:
آره، اون طرف آبادانه و بیمارستانی مجهز توش ساختن و بعد عراق با وضعی پسش گرفت که اکثر ایرانی ها کشته شدن
رضا: یعنی چی؟
امیر: عراق از چند وقت پیشش با رادیو به ایرانی ها اخطار میداد که خالیش کنید ولی اینها گوششون بدهکار نبود و شاید هم حق داشتن چون بلوف در جنگ عادیه و وقتی محاصرش کرد، ایرانی ها غافلگیر شدن و اکثریت از بین رفتن
معصومه: اوف ... من تو اون اخبار پسرم را دیدم که دوربین، خیلی اتفاقی نشونش میداد و دیگه هم بعد از اون ندیدمش
اشک تو چشمای او جمع شده بود و فضای غمبار خاطره های جنگ، آدم را به دهه 60 میبرد
معصومه با بغض: زندگی خوبی نداشتم و نفهمیدم برای کی اینطور شد، برای چی؟
لاله که یک دسته گل وحشی جمع کرده بود، اومد و یک گل جدا کرد و روسری معصومه را کنار زد و بالای گوش او گذاشت، معصومه هم با خنده صورتش را بوسید و لاله بلافاصله قلیون را گرفت و پکی بهش زد
بهنام: خوبه والله ما یک ساعته تو نوبتیم این با یک گل اومد و همه را صاحب شد
و قلیون را به طرف خودش کشید
لاله: قلیون کور! الان بهت میدم، یک کمی صبر کنی میمیری مگه؟
تو این کشمکش چند تا ذغال پایین افتاد و تقلا برای خاموش کردن آتیش که روی گلیم افتاده بود، هیاهویی دور قلیون درست کرد، معصومه نیشگونی از بهنام گرفت که دادش در اومد و البرز گفت:
این گلیمه خرابه، اشکالی نداره که اینقدر شلوغش میکنید
سعید با چند استکان چایی رسید و گفت:
خب خاله برای چی یاد اون افتادی؟
معصومه: آرامشی که تو اون فیلم فاو نشون میداد با هیاهویی که امیر تعریف کرد ختم شد، نمیدونم چرا یاد اون و آرامش امروزمون افتادم؟!
نادیا: وای معصومه! زبونت را گاز بگیر، دیگه نوبت تو برای زجر زندگی تموم شده اینقدر ناراحت نباش
امیر: ولی راست میگه، هیچ تضمینی وجود نداره
نادر: آره ما هم که هنوز هیچ غلطی نکردیم، میشیم آش نخورده و دهن سوخته
البرز: مگه میخوایم چیکار کنیم؟
نادر: اتوبوس دموکراسیه و ما آواره و زمان هم به سرعت داره میگذره
سعید: چرا زمان به سرعت میگذره؟ ما الان هم داریم زندگی میکنیم
بهنام: اتفاقاٌ خیلی هم خوش میگذره
جعفر: بده ببینم اون قلیون را، بیخود فکر هیچ چیز را نکنید، هر کاری کنیم زمان به همین سرعت میگذره، من الان نزدیک به 60 سالمه
علی: من که 60 سالم بشه شاید راهم نتونم برم
معصومه: خدا نکنه، مگه چته؟
علی: با این همه استرس با این همه موادغذایی تقلبی و الکی، با این زندگی پرهیاهو
معصومه: پسرم از این حرفها نزن
بهنام: خاله جون خود تو برامون پیش بینی کردی، مگه نکردی؟
نادیا: خدا اون روز را نیاره
امیر: به هر شکل اول مطمئن باشیم که اگه به ما حمله کنن، فکر میکنن ما خانه تیمی و مسلح هستیم و اینجا هم میدون جنگه

همه از پیش بینی معصومه و این حرف، خودآگاه و ناخودآگاه به شدت ترسیده بودن و همین باعث شد لذت خونه ییلاقی را نبرن
جعفر: نه میتونیم بشینیم و نه بریم
رضا: خب به خدا توکل کنیم و فعلاٌ اینقدر نترسیم، به نظر من بایستی برنامه ای درست کنیم که چه دنبالمون باشن و چه نباشن، چند روز بعد اینجا را ترک کنیم
معصومه در حالیکه قطره اشک گوشه چشمش را با دست پاک میکرد:
چه حیف! تازه کجا بایستی بریم؟
مزدک: من میدونم! بایستی از کشور خارج بشیم
بهنام: هه هه! با همین اتوبوس هم راحت خارج میشیم
مزدک: نه با این اتوبوس، وقتی خارج شدیم یک اتوبوس میگیریم و روش مینویسیم به سمت دموکراسی و به این ترتیب شاید درآمد هم بتونیم در بیاریم
هیجان و ترس و ابهام، باعث شلوغی باغ در غروب آفتاب شده بود، البرز همه را به داخل اتوبوس دعوت کرد، امیر هم دوربینها را به مانیتور اتوبوس وصل کرد
البرز: من نمیفهمم به کجای دموکراسی میخوایم سفر کنیم؟
نادر: البرز تو هم قاطی کردی، دموکراسی که منطقه نیست ما به جاییش سفر کنیم
البرز: اتفاقاٌ دموکراسی منطقه هست، چرا که از بخشهای مختلفی تشکیل شده و اندام و ارکان داره
نادر: یعنی تو چی را میخوای بدونی؟
البرز: راحتش میکنم، عده ای میگن مردم دموکرات، دموکراسی بوجود میاره و عده ای هم میگن قوانین دموکرات، برخی هم به انتخابات آزاد اشاره میکنن، برخی میگن از بالا درست میشه برخی هم میگن از پایین وووو
معصومه: ما یک بقال عوضی و گرون فروش سر کوچمون داشتیم و هر که میدیدش تعجب میکرد این چطوری دووم میاره؟! ولی اون راهش را بلد بود با روابط دوستی و نزدیکی و حتی خانوادگی و نقد و نسیه که از موقع نسیه گرفتن صد بار بهت میگفت تا پسش میگرفت، یک جورایی مجبور بودیم ازش خرید کنیم با وجود اینکه میدونستیم بهمون میندازه و تازه اگر از جایی دیگه خرید میکردیم و بسته ای را دستمون میدید کلی بایستی بازجویی میشدیم
نادر: این خاله منو متعجب میکنه، یعنی میخوای بگی دموکراسی نه از بالا درست میشه و نه از پایین؟
معصومه: آره خاله جون من وقتی کشورهای دیکتاتوری مثل خودمون را میبینم متوجه میشم که از هیچ کس نباید شکایت کرد
نادر: و زندگیمون تو نکبت حروم میشه و معلوم نیست برای کی و برای چی؟
البرز: خب با این مسائل مهم ما و دموکراسی، میخوایم به کجا سفر کنیم؟
رضا: این اتوبوس اومد و شاید از روی شوخی گفت دموکراسی، دعوا شد و کسی سوارش نشد و زمانی راه افتاد که یک نفر که الان بینمون نیست از ما خواست فقط به خاطر دموکراسی نه به جایی رسیدن حرکت کنیم، فکر کنم منظورش این بود که ما بین خودمون رعایتش کنیم
نادر: و ما هم رعایت نکردیم تا الان که با هم مثل یک خانواده شدیم و در سرنوشت نامعلومی شریکیم
علی: البته شاید از گشادی تعریف دموکراسیه که ما با هم به توافق دموکراتیک نمیرسیم
مزدک: نه از گشادی تعریف دین و اعتقاده و ربطی به دموکراسی نداره
سعید: باز هم دعوای همیشگی شروع شد، ایستگاه بعدی ما پیاده میشیم
بهنام: خنگ خدا بذارباز هم مخالفین دموکراسی از اتوبوس دموکراسی پیاده بشن
سعید: تو کجای کاری تا بوده و بوده، مخالفین سوارش بودن و بقیه را پیاده کردن
البرز: حس میکنم تا الان از این جنگ و بحثها زیاد داشتید و یک جورایی حرفه ای شدید
لاله: تا دلت بخواد
امیر که چشم از روی مانیتور بر نمیداشت گفت:
البته اینطور هم نیست که هیچ فایده ای نداشته باشن
جعفر: ولی اینطوری هم به نتیجه ی عملی و به دردبخور نمیرسیم
البرز: قضیه خیلی روشنه ما نبایستی درونی با دموکراسی برخورد کنیم

همه ساکت بودن و داشتن به این جمله فکر میکردن و او ادامه داد:
وقتی یک موضوع در بیرون وجود داره بایستی باهاش برخورد بیرونی کرد

سخت تر شده بود
نادیا: البرز تو با این حرفات چی میخوای بگی؟
البرز: خیلی ساده، من فکر میکنم دموکراسی خصلتی برعکس با دین داره یعنی دین را بایستی درونی تعریف کرد و برای شخص خود و دموکراسی را بیرونی و برای دیگری، کاری که ما دقیقاٌ برعکسش را انجام میدیم
نادر: یعنی البرز میگه ما دموکراسی را برای زندگی جمعی و دیگری میخوایم پس بایستی موجودی تکامل یافته و دگر خواه باشیم که دموکراسی را برگزینیم
مزدک: یعنی موجودات خودخواهی که میگن یک ماه تو جامعه هیچ چیز نخورید تا ما بریم بهشت، ابتدایی تر از این هستن که دموکراسی را انتخاب کنن
علی: باز هم تو با بغض داری موضوعات را قاطی میکنی
رضا: صبر کنید، این حرف اونقدر ارزش داره که روش فکر کنیم و با مصداقها و بحثهای الکی خرابش نکنیم
نادر: فکر نکنم این صحبت مزدک الکی بود، اتفاقاٌ خیلی هم درست گفت
مزدک میخواست با عصبانیت چیزی بگه که رضا گفت:
نه مزدک منظورم حرف تو نبود، منظورم بغض تو بحثها بود
البرز: البته منظور من به شکل دقیق تر این نیست که دموکراسی فقط یک گذشت بیرونیه بلکه یک حق عمومیه به عبارت دیگه ما از قدرتهامون میخوایم که پاسخگو باشن، مادام العمر نباشن و با قوانین دموکراتیک از قدرت خود استفاده کنن در صورتیکه هیچ اعتقاد و دین و مذهبی، شخصی را در سیاست مجبور به اینکارها نمیکنه و نتیجه این میشه که حتی سکولاریسم پیشنهاد نمیشه که کسی بخواد بپذیره یا نه بلکه مذهب را مجبور میکنه که بخاطر بقاش خودش سکولاریسم را برای معتقدینش پیاده بکنه و البته ما وقتی با دینی سروکار داریم که بیشترین احکامش مربوط به حکومت و سیاسته و بعد با مذهبی زندگی میکنیم که به خاطر حکومت با سنی ها در افتاده
یک دفعه امیر فریاد زد:
یکی با عجله به سمت در میاد
و صدای در زدن عصبی باعث شد همه از جاشون بلند بشن
البرز: این که رفیقمه
بهنام: آره همون سوپرمارکتیه
امیر: اگه بهش اطمینان داری برو در را باز کن و اگه نداری صبر کن تا ببینیم چی میشه
البرز: معلومه اطمینان دارم خودم ازش خواستم مراقب باشه
و سریع دوید به سمت در، انگار هیچ کس نفس نمیکشید و با نگرانی به مانیتور نگاه میکردن، البرز در را باز کرد و اون چیزی گفت و در را بستن و هر دو به سمت داخل دویدن و با همین حرکت کل افراد پریدن بیرون
البرز: محمد میگه که دو تا ماشین غریبه سرو کلشون تو این فصل اینجا پیدا شده
امیر: آقا محمد چرا اینقدر نگرانی؟
محمد: اونا قیافه های مشکوکی داشتن و سوالهاشون هم معمولی نبود، صبر کن مثل اینکه دنبال این آقا میگشتن
و به جعفر اشاره کرد و او با هیکل چهار شونه، پوست تیره و موهای مجعد، قیافه ای موندگار در ذهن داشت، یک دفه همه هول شدن و یک عده به سمت اتوبوس و یک عده به سمت خونه به سرعت حرکت کردن و اتوبوس از در عقبی و جاده ای که هنوز هم خیلی درست نشده بود با بدبختی زیاد به حرکت در آمد و وارد راه اصلی شد ولی البرز هم در اتوبوس، با بقیه همسفر بود....

اتوبوسی به سمت دموکراسی (11)


اتوبوس دوباره به حرکت افتاده و با آرامشی که تاکنون دیده نشده بود به سمت یک میهمانخوانه یا مسافرخانه ای که این جماعت را راه بده حرکت میکرد
نادیا: ای بابا! معلوم نیست کی ما را راه میده؟ تا حالا که چهارتاشون ندادن
جعفر: نه میشه به خوب و نه به بد این مسافرها رفت، نه به اون موقع که جنگ شدید میکنن و نه به این موقع که هر چی میگیم هرکی کارت شناسایی داره بره بخوابه و هر که هم نداره بمونه همینجا، گوششون بدهکار نیست، همون بهتر که مثل روزهای قبل تو ماشین آواره باشن، جا میخوان چه کنن؟!
نادیا: مگه بده؟ میگن یا هممون یا هیچکدوم
جعفر: معلومه که بده، خب من از کجا یک جا پیدا کنم همه را راه بده؟ تازه از اون گذشته اگه یک عده میرفتن، اینجا برای بقیه راحت تر میشدکه شب را بخوابن و صبح بریم پی کارمون
اینرا جعفر بلند گفت ولی کسی گوشش بدهکار نبود تا اینکه بهنام اومد جلو و گفت:
به همین خیال باش که اینها از خود گذشتگیشونه که به هم چسبیدن؟
جعفر: چیه میترسن پیاده بشن و اتوبوس دموکراسی را بقیه بدزدن؟
بهنام: نه بابا جون، موش چیه که کله پاچش چی باشه؟
نادیا: اوهو اوهو! با اتوبوس دموکراسی شوخی نکن ... این خیلی هم کله پاچه داره
بهنام: خب مبارک خودتون، خیر مرده ها و زنده هاتون
نادیا: از کیسه بابات ببخش! بگو چی میخواستی بگی؟ چرا اینا میگن یا همه یا هیچ؟
بهنام: یک عده از اونهایی که کارت شناسایی دارن، میترسن هویت شناساییشون که تو این اتوبوس نشستن، لو بره!
جعفر با ناراحتی راهنما زد و کنار کشید و ایستاد و گفت:
من یک قدم جلو تر هم نمیرم
رضا: بهنام چی داری میگی آقای راننده را عصبانی کردی؟
جعفر: نگید آقای راننده، بگید خر، بگید یابو!
نادر: بلانسبت! چرا اینقدر قاطی کردی؟
جعفر: شما بگو با این جماعت ترسو برای چی دارم دنبال میهمون خونه و هتل و مسافرخونه میگردم؟
نادر: مگه چی شده؟
وقتی جعفر حرف بهنام را تکرار کرد، اتوبوس دوباره شلوغ شد و دعوا راه افتاد
امیر: جعفر آقا حالا تا یک رستورانی، چیزی برو اینجا خطر داره!
جعفر: باشه ولی همون جعفر صدام بزنید و دوم اینکه توی حرکت با هم دعوا نکنید
به یک رستوران خلوت رسیدن و همه پیاده شدن
یکی دو ساعت بعد گروهی از افراد اتوبوس دور هم جمع شده بودن و عده ای هم روی صندلی ها و گوشه و کنار چرت میزدن
جعفر: خب تکلیفمون چیه؟
رضا: کسی نمیدونه، میدونه؟
نادر: مشکل اساسی اینه که ما میخوایم با این اتوبوس یک حرکت سمبولیک انجام بدیم ولی تو واقعیت
بهنام: آره راست میگه، گرسنگی که عاشقی سرش نمیشه
امیر: خب همینه که سخته چون الان هم آواره ایم، هم بدون پول و هم بدون برنامه
من برنامه دارم
همه با تعجب به بیرون نگاه کردن، از تاریکی یک مرد پنجاه ساله که اینو گفته بود وارد رستوران شد و به همه خیلی گرم سلام داد
رضا: خوش آمدی، کارگرها را اگه صدا بزنی بیدار میشن، فکر کنم از بیکاری دارن چرت میزنن
نه من با کارگرها کاری ندارم من با شما کار دارم
بهنام: آقا کی باشن؟
اسم من البرزه و دنبالتون کردم
بهنام: اوهو، مبارکه، من یکی که از اینها هیچ خوشم نمیاد
و با خنده ادامه داد
بهتره این نادر و رضا را دستگیر کنی، همش زیر سر اینهاست
شلوغ پلوغ شد و بقیه جمعیت هم داخل شدن و یک کارگر با چشمای خواب آلود نشست پشت پیشخون و بزور زل زده بود و نگاه میکرد
البرز: نه من مامور نیستم از روی علاقه، دنبالتون اومدم، چون فکر کردم شما هم مشکل آوارگی دارید و هم احتمالاٌ بی پولی
معصومه: خب پول که خوبه ولی چطوری بایستی به تو اعتماد کنیم؟
البرز: همونطور که به خودتون کردید
نادر: ما از خودمون هم کمک خاصی نخواستیم که اعتماد بکنیم
سعید: آره پای پول که بیاد وسط همه چیز به هم میریزه
البرز: حالا کی گفت میخواد بهتون پول بده؟ واسه چی بده؟
بهنام: نمیخوای بدی؟ پس برو کنار بذار باد بیاد
البرز: من اومدم کمک کنم و امکاناتی هم دارم یک خونه ییلاقی دارم که تا اینجا دو ساعت راهه و همتون راحت میتونید توش بمونید تا برای پول هم فکری بکنیم
سرو صدا زیاد شده بود و همه کارگرها جمع شده بودن و به این جماعت آواره با ناراحتی نگاه میکردن
رضا: آره خب اینجا که نمیتونیم بمونیم الانه که همه را بیرون بکنن
نادر: ولی اطمینانی به این آقا هم نداریم
معصومه: و چاره ای هم نداریم
نادر: خب البرز عزیز بگو ببینیم انگیزه تو چیه؟
البرز: اولاٌ کار خاصی نمیخوام بکنم، ثانیاٌ من برای اتوبوس دموکراسی ...
جعفر به او علامت هیس نشون داد و با چهره ای درهم و آروم به کارگرها اشاره کرد
البرز: شما هم حق دارید اینقدر مراقب باشید و هم نه
جعفر: خب چرا حق نداریم؟
البرز: چون اینجا تو این فصل خلوته
معصومه: دیدم غذاهای این رستورانه به درد نمیخورد
البرز: غذاش که بد نیست چون راننده کامیونها بیشتر اینجا میان، به هر شکل پاشید بریم
سعید: تو با چی دنبالمون میکردی؟
البرز: با ماشین مگه چیه؟
امیر: خب اول دو سه نفر با تو میاییم و موقعیت را میبینیم تا بعد بقیه هم بیان... ببینم شما موبایل هم دارید؟
البرز: آره، فکر خوبیه اینم شمارش

ماشین سواری با امیر، سعید، بهنام و علی به حرکت در اومد و قرار شد اتوبوس تا جاده اصلی بیاد و یک تلفن پیدا کنه و تا سه ساعت بعد زنگ بزنه
علی و بهنام یک کمی جا خورده بودن ولی سعید آروم خوابیده بود و امیر جلو کنار راننده نشسته بود و با او صحبت میکرد، ساعت 3 صبح ماشین در میان پیچ های تند و جاده ای باریک و زیبا به در خانه ای بزرگ رسید
میخواستن پیاده بشن که البرز در باغ را باز کرد و از اونها خواست تو ماشین بشینن، جاده همچنان ادامه داشت، البرز ماشین را تو برد و در را بست و دوباره حرکت کرد، پس از حدود صد متری به خانه نسبتاٌ بزرگ و تاریکی رسیدن
البرز: اینجا را مثل خونه خودتون بدونید
و رفت قفلهای در خونه را باز کرد و چراغها را هم روشن کرد
با سر و صدای زیاد سه تایی رفتن و روی مبلها ولو شدن بعد علی نشست روی زمین و پاهاشو دراز کرد و گفت:
آخیش، اینجا همون بهشته، چند روز تو اتوبوس دیوونه شدیم، زودتر برین سراغ بقیه
بهنام با البرز رفتن و نزدیکای صبح بود که با اتوبوس برگشتن و دوباره با لاله رفتن تا خرید کنن و پس از نیم ساعتی با کلی خوراکی برگشتن و اون خونه ی تاریک نیمه شب به محفلی پر رونق و پر از آرزو تبدیل شده بود که آوارگان، دم به دقیقه از البرز تشکر میکردن
بهنام: آخ جون حالا نوبت منه دوش بگیرم!
نادیا: حالا همه چرکهاتو نریزی اینجا، بیرونمون میکنن
بهنام: خودت چرا اینقدر خوشگل شدی اگه همه چرکهاتو نریحتی؟

نادیا: صبر کن یک درسی بهت بدم
و با خنده دنبال او کرد


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

اتوبوسی به سمت دموکراسی (10)


وضع بدی بود، بوی دود تو هوا پیچیده بود و ماشینی که به آهن پاره و خون و جنازه تبدیل شده بود و آدمهایی که زخمی شده بودن، عده ای ناله میکردن و عده ای هم گریه

بیایید یک طوری راه بیفتیم! اینجا بمونیم خطرناکه

راننده داشت به موتور اتوبوس ور میرفت و پس از مدتی یک تیکه سیم که جدا شده وسوخته بود را پیدا کرد و وقتی درستش کرد، برق ماشین وصل شد و عده ای که دور اتوبوس را گرفته بودن، خوشحال شدن ولی تو اون فضا قادر به تشویق کردن نبودن
راننده رفت تو اتوبوس و استارت زد ماشین روشن شد ولی صدایی مثل هلیکوپتر از اتوبوس بوضوح شنیده میشد،یکی با ناراحتی داد زد:
وای همون صدای هلیکوپتراین بود!
یک دفه ناله بلند شد و راننده که به شدت عصبی و وحشت زده بود، مثل دیوونه ها به بیرون پرید و اون ماشین داغون و جنازه ها را نگاه کرد و سرش را به درختی کوبید و از شدت ناراحتی به روی زمین افتاد
صدای گریه بلند شده بود و خانم پیر نشست و سعی کرد او را بلند کنه و سر او را بر روی پاهایش گذاشت
قهرمان تو چرا ناراحتی؟ تو جون همه ما را نجات دادی
راننده با ناراحتی وقتی اشک از چشماش سرازیر شده بود گفت:
آره بعد از اینکه میخواستم بیخود همه را به کشت بدم
به تو چه ربطی داره؟ اونا دنبالمون بودن و این که فرار کنیم یک تصمیم جمعی بود
با تلخی به ماشین نگاه کرد و گفت:
کی؟ توهم دنبالمون بود؟ نمیبنی کسی به ما کاری نداره، ما فراموش شدیم، ما گم شدیم
نه اینطور هم نیست که تو میگی
بیچاره اینها را که به کشت دادم
به تو چه ربطی داره؟ تازش هم تو مسئول اتفاقات پشت سرت نیستی، اونا بایستی خودشون مراقب خودشون باشن

سکوت در بیابون پیچید و صدای هلیکوپتر هم دیگه از اتوبوس نمیومد، یک ماشین سواری رسید و سه نفر پیاده شدن
وای تو این جاده چه خبره؟
یکی دیگشون گفت:
الان دم اون ماشین اولی مامور بازار بود

راننده پرسید:
کسی هم طوریش شده بود تو اون ماشین؟
اونجا را فکر نکنم ولی این که بدجوری داغون شده بدبخت، از شما کسی طوریش نشده؟
نه ما تصادف نکردیم
به هر شکل خیلی شلوغ بود، کاری ندارید؟
نه خیلی ممنون

اونها سوار شدن و رفتن و یکی که سعی داشت در ماشین تصادف کرده را باز کنه چیزی داخل ماشین دید و داد زد
وای بی سیم این تو هست، فرار کنید
چی میگی؟
راننده مسن با حالتی از تاسف به سمت اتوبوس رفت و همه براش دست زدن و در راننده را براش باز کردن و او نشست و بوق زد و همه به سرعت توی ماشین روی صندلی ها جابجا شدن و اتوبوس دوباره به راه افتاد و وارد کوره راهی شد و پس از مدتی به داخل باغی پیچید و از نظر جاده مخفی شد و راننده گفت:
با خیال راحت و بدون نگرانی اینجا استراحت کنید
خانم پیر بلند شد و او را بوسید و همه پیاده شدن

آری اتفاق اول صبح باعث شد یک عده دیگه هم جدا شدن و رفتن و به اندازه انگشتهای دست باقی موندن ولی دشمنی با اتوبوس دموکراسی لازم بود تا فضای همدلی و امید برای باقی مونده های اتوبوس بوجود آمده بود، دور هم روی زمین نشستن و خوراکی از تو اتوبوس میاوردن و به هم میدادن و با آرامش میخوردن و عده ای هم به زخمی ها رسیدگی میکردن

یک نفر بلند شد و گفت:
خب من اسمم نادره و خیلی خوشحالم که با شما همسفرم، تا همینجا بارها خطر از بیخ گوشمون رد شده پس اول بهتره با هم آشنا بشیم و بعد هم برای خودمون فکری کنیم
درود! اول آقای راننده خودش را معرفی کنه
او با خجالت بلند شد و گفت:
اسم من جعفره و چاکر همگیتون هم هستم
سوت و کف بود که براش زدن و او دو دستش را روی چشمهاش گذاشت و سری تکون داد و با انگشتش علامت سکوت نشون داد بعد جعفر دست خانم پیر را گرفت و گفت:
نادیا بهترین دوستم
اینبار همه برای او با دو انگشت و خیلی آروم دست زدن و او هم تشکر کرد و نشست
نادر ادامه داد
خب فکر کنید تو این همه هیاهو، یا کشته شده بودیم و یا دستگیر اولین چیزی که به ذهنمون میرسه چیه؟
یک خانوم گفت:
خب معلومه، خدا را شکر که زنده و سالم و آزادیم!
همه خندیدن و او خودش را لاله معرفی کرد و همه براش سر تکون دادن

نادر: خب درست خدا را شکر ولی من یکبار جون سالم به در بردم بعد فکر کردم که اگه الان مرده بودم از کدوم کارهایی که تو زندگیم کردم ناراحت بودم و از کدوم خوشحال
یک نفر خودش را علی معرفی کرد و همه براش سرتکون دادن و گفت:
خب این یکی را خداخودش مشخص میکنه
نادر: به هر شکل من تو دوره ای از بیهوشی، چیز زیادی از جهان پس از مرگ نفهمیدم و بعدش خودم برای خودم ارزیابی کردم
علی: ببخشید ها ولی مسخره است تو میخوای با بیهوشی خودت، جهان پس از مرگ را محک بزنی؟
نادر: من کاری به جهان پس از مرگ فعلاٌ ندارم
مذهبی عاقل خودش را رضا معرفی کرد و گفت:
خب ادامه بده
نادر: من فکر کردم اگه مرده بودم و زندگیم تموم شده بود، ناراحت اون کارهایی میشدم که برام ارزش داشتن و کلی هم براشون استرس داشتم ولی بعد از مردن ارزشی نداشتن
رضا: حرف خوبی میزنی، مثلاٌ؟
نادر: اینکه تو اداره امروز رئیسم لبخند میزد یا نه، اینکه حالا چطوری فلان چیز را برای زنم که گیرداده بخرم، اینکه چطوری خودم را تو دردسر وام انداختم تا بتونم خونه را عوض کنم و چند سال واقعاٌ بدبختی کشیدم
یک خانوم خودش را معصومه معرفی کرد و گفت:
واه! مگه میشه؟ یعنی ما که قراره بمیریم دیگه خونه نمیخوایم داشته باشیم؟
علی: منظورش هول زدن و زیر قرض رفتن برای خونه بهتر بود
معصومه: خب آدم بایستی برای بهتر شدن تلاش کنه
و بعد با لحنی خنده دار ادامه داد:
من وقتی بمیرم به تنبلی شوهرم فکر میکنم و همچنان حالم به هم میخوره
جمعیت از خنده منفجر شد و یک مرد خودش را بهنام معرفی کرد و گفت:
خانوم! تنبلی کجا بوده، ما که هرچی جون کندیم هشتمون گرو نه زندگی بهتر شماها بود، نادر راست میگه واقعاٌ که بایستی برای هول زدن بیخودی تا آخر اون دنیا هم تاسف خورد
علی: اون دنیا که آخر نداره
نادر: حالا هرکی میتونه تفسیر خودش را از زندگی داشته باشه، ولی من که بعد از اون کل تفسیرهام از زندگی عوض شد
رضا: یعنی تارک دنیا شدی و مثل درویشها زندگی کردی؟
نادر: نه رضا جون بسیاری از درویش ها هم فیلم بازی میکنن ولی جوری زندگی کردم که اگه الان بمیرم کمتر غصه میخورم
رضا: جالب شد بگو خب چطوری؟
نادر: به جامعه کمتر اجازه دادم برام تصمیم بگیره، ارزشهامو خودم انتخاب کردم و استرسم کمتر شد
معصومه: خدا به دور از قیافت پیداست که زنت هم طلاق گرفت و در رفت!
باز هم جمعیت خندیدن و نادر گفت:
آره ولی من ناراضی نیستم
معصومه: اون بدبخت ناراضی بوده!
نادر: نه اینطور ها هم نیست اونم ناراضی نرفت ولی به هر شکل معصومه خانوم شما را من درک میکنم ولی فکر میکنم شما حرف منو که گفتم اگه همین اول صبحی مرده بودیم درک نکردید
معصومه: معلومه که فهمیدم، تو میخوای بگی حالا که عمر دوباره پیدا کردیم ازش درست استفاده کنیم
نادر و عده ای برای او دست زدن
معصومه: خب من که به گذشته این مردم فکر میکنم، مور مورم میشه، یعنی که چی یکسره جنگ و بدبختی و تو سر هم زدن، اینم که آخر و عاقبتمونه برای دو تا حرف حساب بایستی آواره بیابونا بشیم و با مرگ سرو کله بزنیم
نادر: من هر چی جون کندم نتونستم اینا را به این قشنگی بگم ممنون!
رضا: مقصود اینه که حالا که دربه در شدیم و با خطر داریم دست و پنجه نرم میکنیم بیاییم کاری هم انجام بدیم که ارزش داشته باشه
اون شخص نظامی خودش را امیر معرفی کرد و گفت:
آره! از این به بعد اگه حساب شده کار کنیم هم بهتر میتونیم از خطرها فرار کنیم هم کارهای با ارزش و قهرمان بازیمون بی ارزش نمیشه و هم کارهای بی ارزشمون، قهرمانی حساب نمیشه که بیخودی به پاشون عمرمون را تلف کنیم

جعفر سرش را تکون داد و یکی خودش را مزدک معرفی کرد و گفت:
من که میگم ریشه بسیاری از ضد ارزشها که به عنوان ارزش به ما جا زده ، تو گذشته جریان داره و ما واقعاٌ تکلیفمون با گذشته روشن نیست
علی: خیلی هم روشنه، این گذشته هست که به ما ارزش و ماهیت و هویت داده، بدون اون ما مثل ذره گم شده، تو هوا معلقیم
مزدک: نه که الان معلق نیستیم، نه که الان ارزش داریم، نه که الان تو ابرها نیستیم، علی آقا اگه پیاده بشی و وضع امروزمون را ببینی متوجه میشی که ما از گذشته هیچ کدوم از اینها را برداشت نکردیم
علی: یعنی میگی اونهایی که به دنیا چسبیدن و برای دوزار بیشتر به جون هم می افتن و برای استثمار کردن دیگران پیشرفت میکنن، رو هوا نیستن و ارزش دارن؟
مزدک: من فکر میکنم شما هرچی میخواهید به ما بگید تو پوششی از شعار پوشوندید وگرنه این همه ضرب و زور و تقلب و دروغ برای به دست آوردن دوزار توی مذهبی ها کمتر که نبوده، بیشتر هم بوده ولی به حرف هیچ کس هیچی نیست و مای خرافاتی و احمق همه چیز هستیم
علی: توهین نکنید، شعار کدومه؟ ما هرچی بگیم شعاره و شما هرچی بگید حقیقت؟
رضا: حداقل امروز به شکرانه اینکه جون سالم به در بردیم با هم درست صحبت کنیم
نادر: خب قضیه داره روشن میشه، ما یک عمر را صرف شعار میکنیم و بخشی را هم صرف زندگی، واقعاٌ شعار چیه؟ بقیه نمیخوان تو این صحبت شرکت کنن؟
آقا ما گوشمون پره حرفه، سرمون هم درد میکنه
نادر: اسم شما چیه؟
اسمم سعید و هنوز سرم از اول صبح خوب نشده
نادر: سعید عزیز! یک قرصی چیزی بخور و تو اتوبوس استراحت کن چون ما واقعاٌ الان نمیخوایم از اون حرفهای سردردی بزنیم ما میخوایم برای خودمون یک برنامه درست کنیم
سعید: ولی از این حرفها جز سردردی چیزی بیرون نمیاد
نادر: خب فکر میکنی چطوری بایستی برنامه ریزی کنیم؟
سعید: خیلی روشنه، ما برای چی اینجا هستیم، چیکار میخوایم بکنیم و چیکار بایستی بکنیم
نادر: خیلی خوب گفتی، خود تو اینجا چیکار میکنی؟
سعید: نمیدونم از بد حادثه یا از خوشبختی، یک بارون تند، من یکی را به اینجا کشوند
معصومه: واه! آقا سعید مگه تو ماشین کسی را بسته بودیم؟ خب پیاده میشدی
سعید: خب صبر کنید، آخ سرم! میخواستم بگم که اگه بارون نمیومد و من تو اتوبوس نبودم و میگفتن این اتوبوس برای دموکراسی میخواد خودش را آواره کنه، عمراٌ سوارش میشدم ولی امروز از اینکه با شما تو این اتوبوس همسفرم خوشحال و راضیم
یک عده براش خیلی آروم دست زدن و او با خوشحالی ادامه داد:
دلیلش هم اینه که ما که با اون زندگی نکبتی هیچ پخی نبودیم که الان از این وضعیت ناراحت باشیم، خدا را چه دیدید شاید اینبار پخی شدیم
نادر: آقا سعید، شما آقایید، پخ نیستید، خب بهترین کار فکر کنم این باشه که استراحتی بکنیم و بعد نظر هرنفر را در مورد اینکه چرا دوست داره اینجا باشه را بپرسیم

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

اتوبوسی به سمت دموکراسی (9)


شب شده بود که دو نفر دیگه هم به اتوبوس رسیدن و گفتن که فرار کنید که یک عده دارن تعقیبتون میکنن

اتوبوس پس از چندی روشن شد و همه را در خود جای داد و تو تاریکی و با رانندگی یک آدم پیر به حرکت ادامه داد
خانم پیری هم کنار دست او نشسته بود

مدتی گذشت و همه روی صندلی ها آروم نشسته بودن و اتوبوس داشت جلو میرفت که یکی از انتهای اتوبوس فریاد زد:
یک ماشین داره دنبالمون میکنه

شلوغ شد وفضای ترس و هیجان بر اتوبوس مستولی شد

دلیل نمیشه که این همه ماشین تو این جاده دارن میرن
ولی این ماشین با وجود اینکه راحت میتونه ازمون سبقت بگیره، همینطور مدتهاست پشت سرمون داره میاد

موضوع جدی شد و از تو تاریکی در فاصله ای نسبتاٌ دور یک ماشین سواری به نظر میومد و البته خیلی محکم و راحت حرکت میکرد
من صدای هلیکوپتر شنیدم

اینرا خانمی که کنار راننده نشسته بود گفت و راننده پرسید:
چه موقع؟ کس دیگه ای هم شنیده؟
فکر کنم یک ربع پیش
آره آره منم شنیدم

نفس تو سینه ها حبس شد و سکوت اتوبوس را فرا گرفت
چیکار باید بکنیم؟ کسی نمیدونه؟

یکنفر پاشد و گفت:
هیچ نگران نباشید و از هیچ چیز نترسید، علیه ما مدرکی که ندارن ما هم یک اتوبوس عادی هستیم
چطور میتونیم نگران نباشیم مگه نشنیدی گفت راننده با حکومت دست به یکی کرده
من یکی نمیدونم ولی فکر کنم اگه گیر اینا بیفتیم هم تیکه بزرگمون گوشمونه و هم کلی زجر میکشیم

همون نفری که میخواست همه را آروم کنه گفت:
کم شلوغش کنید دیگه! بذارید فکر کنیم تا بفهمیم چه کنیم و امیدوار باشید

و پس از مدتی گفت:
اتوبوس نبایستی در سرعت و حرکتش تغییری ایجاد کنه تا اونها فکر نکنن ما ازشون اطلاعی داریم و بعد بایستی حواسمون را جمع کنیم تا متوجه بشیم هلیکوپتری برای ما فرستادن و میخوان چه بکنن؟ و اون تهی ها هم دیگه زیاد نگاه نکنن
ولی ما از هیچ چیز مطمئن نیستیم، شاید واقعاٌ اینطور نباشه

یک نفر گفت:
چطوره یک جا به هوای توالت به ایستیم و سرو گوشی آب بدیم و مطمئن بشیم؟
نه نمیشه چون ممکنه اونها منتظر همین باشن پس اول همه ساکت میشیم و پنجره سقف را باز میکنیم و گوش میکنیم

چند دقیقه در سکوت گوش کردن و صدایی متوجه نشدن
آخ جون هیچی به کار نبود
ساکت! یک صدا داره میاد

کم کم صدای هلیکوپتر بوضوح میومد و رنگ از صورت همه پریده بود
نگران نباشید! هنوز هم از چیزی مطمئن نیستیم ولی ما نیاز به دونستن دو سناریو داریم یکیش اینکه اینها میخوان چه کنن و یکی دیگش هم ما بایستی چه کنیم؟!

یک نفر گفت:
طبیعییه اینها در یک جایی برای ما کمین گذاشتن و ما هم داریم به سرعت به اونجا میرسیم و هلیکوپتر هم از بالا پوشش میده

صدای فریاد و جیغ و ترس، انگار به یکباره تموم خاطره های سرکوب حکومتی وحشی دراین سی سال بر ذهنها سایه انداخته بود

کسی میدونه ما داریم کجا میریم؟
حتماٌ آقای راننده میدونه
نه منم چیزی نمیدونم، من فقط وقتی گفت دنبالمون میکنن گفتم حرکت کنم
کسی نقشه ای نداره؟
نقشه؟ من جی پی اس دارم ولی چون نمیدونه کجا هستیم، نقشه اش را نداره

همه به جاده زل زده بودن و دو نفر هم خیلی آروم چراغهای عقب را خاموش کزده بودن و به ماشین پشت سر نگاه میکردن
اتوبوس راهنما زد و سرعتش را کم کرد و قدری کنار کشید و راننده گفت:
عقبی ها نگاه کنن ببینن ماشینه چیکار میکنه؟
آره! ماشینه هم فاصلش را حفظ کرد

یک نفر از وسط اتوبوس با وحشت گفت:
یعنی سرعتش را کم کرد؟
عقبی گفت:
خب معلومه آی کیو!

راننده اتوبوس راهنما را خاموش کرد و گاز ماشین را گرفت و اتوبوس با هیجان به سرعت داشت از جاده ای نسبتاٌ هموار عبور میکرد
عقبی داد زد
یا ابوالفضل! ماشین عقبی یک آژیر رو سقفش گذاشته و به سرعت داره پشت سرمون میاد

کمی بعد صدای هلیکوپتر بوضوح شنیده شد که داشت در نزدیک اتوبوس حرکت میکرد، راننده گفت:
من به محض اینکه جاده ای فرعی ببینم از توی جاده خارج میشم، همتون بشینید وسط اتوبوس و همدیگه را محکم نگه دارید!
اتوبوس شلوغ شد و همه داشتن وسط اتوبوس مینشستن، همون نفر که مانند نظامی ها صحبت میکرد گفت:
آخه جاده فرعی که دیگه اصلاٌ معلوم نیست کجا میره
راننده گفت:
ولی از اینکه به کمین برسیم بهتره، اگه توی جنگلی درختی چیزی باشه شاید بتونیم از دستشون فرار کنیم
زن پیر کنار راننده عینکی بر چشمها زد و گفت:
از هر جاده ای داخل نمیریم

هنوز حرفش تموم نشده بود که دست چپ، یک جاده فرعی با ورودی نسبتاٌ مناسب خودش را نشون داد
راننده داد زد:
الان

و با سرعت نسبتاٌ زیاد و کنترلی عالی پیچید توی جاده و ماشین با همون سرعت از یک ساندویچ اول جاده بالا رفت و با همه هیکل گنده اش پایین افتاد و نفسها را تو سینه جبس کرد و همه محکم مثل یک خانواده همدیگه را چسبیده بودن و انتظار میکشیدن
عقبی داد زد اونا نتونستن بیان!
همه هورا کشیدن و برای راننده دست زدن
راننده گفت:
نخورده شکر نکنید، تو هم همونجا بشین و مراقب خودت باش!

جاده همواری نبود ولی اتوبوس داشت به سرعت میرفت، خانم کنار راننده با وجود پیری مثل یک دیده بان خوب به راننده در خوندن تابلوها و دیدن جاده کمک میکرد
اتوبوس کمی که جلو رفت در جاده ای مستقیم و پردرخت کنار یک رودخونه داشت حرکت میکرد و راننده اتوبوس، چراغها را خاموش کرده بود و از وضعیت راضی نبود و داد زد
از عقب چه خبر؟
خیلی مرموزه چون من ماشینی نمیبینم
یکی با خنده گفت:
شاید اینها اصلاٌ دنبال ما نبودن
به همین خیال باش!

اون فرد که مثل نظامی ها بود گفت:
نه من فکرکنم اینها دارن جای کمین را عوض میکنن و از پشت سر ما چراغ خاموش میان، به هر شکل اونها به این جاده ها واردن!
خانم کنار راننده گفت:
این جاده اصلاٌ خوب نیست چون یکطرفمون رودخونه است و یکطرفمون هم درخت


اتوبوس با چراغ خاموش داشت جلو میرفت و دیگه سمت راست هم از رودخونه خبری نبود و دو طرف جاده درخت بود کمی که رفت یک دفعه یک ماشین از فرعی های جاده خارج شد و اتوبوس بدون چراغ را ندید و وارد جاده شد، فریاد اتوبوس یکجا بلند شد، راننده دستش را گذاشت روی بوق و در میون حیرت و گیجی اون ماشین با سرعتی که داشت تونست از کنارش مانور بده و از خطر فرار کنه
عقبی داد داشت میزد آخ سرم! که یک عده صلوات فرستادن و یک عده هم دست زدن و نفسی کشیدن و
رفتن سراغ او

چیزی نشده سرم به شدت خورد به شیشه
یک نفر که داشت کمکش میکرد به عقب نگاه کرد و داد زد
آخ اون عقب تصادف شد
همه پاشدن و پشت سر را نگاه کردن،
یک ماشین به اون ماشین گیج وسط جاده خورده
اون عقبی هم که سرش شکسته بود و با دست جلوی خونش را میگرفت گفت:
انگار خودشه، همون ماشینه تصادف کرد!

همه هورا کشیدن ولی راننده گفت:
سرجاتون روی زمین بشینید!

با اصرار زیاد دیده بانی عقب را عوض کردن و از عقب داد زدن
یک ماشین داره به سرعت میاد!

اتوبوس یک دفعه چراغش را روشن کرد و وسط جاده را گرفت و به سرعت میرفت و ماشین عقبی به آن رسید و با بوق و چراغ میخواست سبقت بگیره، یک ماشین بزرگ و تیره رنگ بود
بذارید رد بشه شاید به ما کاری نداشته باشه!

اتوبوس میخواست کنار بکشه که از چند نفر دیده بان عقب، یکی داد زد:
راه بهش نده از همینهاست! یک چیز مشکوک تو ماشینشون میبینم!

اتوبوس مارپیچ وسط جاده حرکت میکرد ، راننده گفت:
اون عقبی ها مراقب خودتون باشید که زن پیر کنار راننده داد زد اونجا بپیچ!
وای با اون سرعت زیاد یک پیچ بزرگ از جلوی جاده سر در آورده بود و اتوبوس با حالتی دیوانه وارپیچید و سر و صدای زیادی هم در اتوبوس پر شد

خیلی ترسناک بود، یک پیچ حدود نود درجه و بوی دود که تو اتوبوس پیچیده شد و ماشین همون وسط جاده موند

توی اتوبوس چند نفر بدجوری صدمه دیده بودن و ماشین پشت سر هم نتونسته بود بپیچه و خورده بود به یک درخت و داغون شده بود

یک عده رفتن تو جاده تا ماشینی با اتوبوس وسط جاده تصادف نکنه و یک عده هم سعی میکردن اتوبوس را هول بدن و از واز اون وضعیت خلاص کنن و یک عده هم میخواستن به ماشین تصادف کرده، کمک کنن که بدجوری مچاله شده بود، یک عده هم به سمت رودخونه تا آب بیارن و جاده هم در آرامش و سکوت هوای گرگ و میش اول صبح، فرو رفته بود

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

اتوبوسی به سمت دموکراسی (8)

نخیر این اتوبوس خیال راه افتادن نداشت و امیدوارم که کسی نپرسه این ملت چی میخورن و کجا میرن توالت که اوهوم! ما کارهای مهمتری داریم، البته اتوبوس جای خوبی ایستاده بود و فعلاٌ تصمیم به حرکت هم نداشت و از این گذشته فکر نکنید قضیه سکس و طرح ایران جدید با دموکراسی که در قسمت قبلی اشاره ای شد به این راحتی ها حل میشه .که این قصه سر دراز دارد....

نزدیکای صبح بود که با اون همه هیاهو همه ولو شدن و وقتی تیغ آفتاب بربدنهای کوفته از شادی و دعوا تابیدن گرفت، همه به داخل اتوبوس پناه برده و پرده ها را کشیدن و بی سرو صدا خوابیدن

بعد ازظهر بود که به درجلوی اتوبوس میکوبیدن
چیه؟ چه خبره؟

در را باز کردن
اتوبوس دموکراسی جن دیده که درها را قفل کرده؟
نه بابا دموکراسی خوابیده! بیدارش نکنید حوصله جنگ و دعوا را دیگه نداریم
شما دیگه کی هستید؟
ما را بگو گفتیم، هر چی که خبره توهمینجاست کلی راه را دنبالتون آمدیم

دو نفر از هموطنان بودن که دنبال اتوبوس با پای پیاده اومده بودن و قیافه هاشون دیدن داشت، هم خسته و هم حال گرفته، انگار بدجوری پشیمون شده بودن و درست در مقابل اینکه عده ای از اتوبوس پیاده شده وغیب میشدن
همه بیدار بشید! مهمون داریم
یک هورای دسته جمعی و باز کردن پرده ها کافی بود که حال این جماعت هم جا بیاد، عده ای هم تا چشماشون را باز کردن به انکیزیسیون ذهنی با خودشون پرداختن که " اینا کی هستن و چطور فکر میکنن، وضعمون باهاشون بدتر نشه؟"

یک عده به جون در عقب افتادن و اونم که تا حالا بسته بود باز شد و دوباره فعالیت درون و بیرون اتوبوس آغاز شد و بعد از مدتی یکی از جلوی در اتوبوس داد زد:
تا نیم ساعت دیگه جلسه را ادامه میدیم
آهای دستور جلسه چیه؟
خب بنظرتون چی باشه؟
همه موافقید هنوز هم سکس باشه؟
سوت و کف و مسخره بازی از یک عده ولی یکی گفت:
نه دیگه بسه زیاد بشه رو دل میکنید!
خودتون را کشتید!

آفتاب داشت غیب میشد که جلسه شروع شد و یکی گفت:
خب خانمها و آقایون محترم، ما داریم اینجا بنوعی زندگی میکنیم ولی زندگی آسونی هم نیست پس بایستی نتیجه ای داشته باشه
حالا از دعواهاش که بگذریم که نمک زندگی هستن، زیاد هم بد نمیگذره
آره راست میگه، یکی از کارهایی که حکومت ملاها تو ایران کرد این بود که مردم ایران را از هم جدا کرد، یعنی هم شادی ها را در اجتماع ممنوع کرد و به خلوت و درون خونه ها فرستاد و هم دامنه رفتار ضد قانون را زیاد کرد تا همه از همدیگه بترسن و حتی جاسوس هم باشن
درود! راست میگه و وقتی هم شادی از بین بره، تب پول و عقده جریان پیدا میکنه و فاصله ها را بیشتر میکنه
خب به همین علته که حتی تو این شرایط سخت و بلاتکلیفی باز خیلی بد نمیگذره، چون ماها همدیگه را پیدا کردیم!

صدای کف و تشویق، فضای دلنشینی درست کرد و لبخند رضایت بر لبان گروه تازه وارد هم نقش بسته بود
یکی از مذهبی ها گفت: پس بچه های خوبی باشیم تا این همبستگیمون، حفظ بشه
یعنی دیگه ما ننوشیم و نرقصیم؟ پس ما این همبستگی را نمیخوایم
بابا جون! شما گندش را در آوردید، چرا همه حرفهای این مذهبی ها را مثل تیغ برداشت میکنید؟
نه که نیستن
نه که خود شما تیغ نیستید

پیش از اینکه این دعواهای بی سرانجام الکی راه بیفته بیایید یک خرده از فرهنگ حرف بزنیم
آره راست میگه فرهنگ چیه؟

هر که یک چیزی گفت و همون فرد عاقل مذهبی اینگونه جمع بندی کرد:
مجموعه اعتقادات، رفتار و گفتار مشترک بین یک قوم که بطور تاریخی در یک منطقه زندگی میکنن، را میشه فرهنگ نامید
پس موضوع زبان چی میشه؟ زبان مشترک، باعث ایجاد فرهنگ نمیشه؟
خب تو ایران خیلی هم زبان مشترک باعث فرهنگ مشترک نشده
ولی بالاخره که شده، بدون زبان مشترک شاید فرهنگ مشترکی هم شکل نگیره و بایستی حتماٌ روش تاکید بشه
درست میگه اگه تاکید نشه، مهمترین اصل مشترک بین قومها شاید از بین بره، چون ما یک تیکه زمین روی کره خاکی داریم به اسم ایران که دستخوش تغییرات زیادی هم در تاریخ شده و اونچه در این قطعه زمین باعث نزدیکی بین قومهای مختلف با هم شده، همون زبان مشترکشون هست
فکر کنم زیاد هم اینطور نباشه، الان زبان افغانستان و ازبکستان با ایران مشترکه ولی اونها جزو ایران نیستن
البته اونها هم کم و بیش فرهنگی مشابه با ما دارن و جزو ایران هم بودن

موضوع داشت پیچیده میشد ویک عده هم خسته شدن تا به این نتیجه برسن که تعریف فرهنگ به این سادگی ها هم نیست و یک نفر از تازه واردها گفت:
باشه اصلاٌ مهم نیست که تعریف فرهنگ چیه، اینکه شما چی میخواید از این موضوع برداشت کنید مهمه

بعد از کمی سکوت یک نفر گفت:
موضوع اینه که برای بند اول دموکراسی بیان شد بایستی اجبارهای اجتماعی مذهب از اون گرفته بشه تا به امری شخصی و روحانی تبدیل بشه و مذهبی ها هم به جای بگیر و ببند نظامی و فیزیکی، به تبلیغات شخصی بپردازن و تا اینجاش خوب بود تا اینکه یک شب در اینجا بساط به قول معروف عیش و نوش به پا شد و دعوای بدی هم راه افتاد و بعدش قرار شد بگیر و ببند مذهب، صرفاٌ در قالب امر و تهی فرهنگی باشه و بعد هم قوانینی برای حفظ تعادل و از بین رفن خشونت بین مخالفین تدوین بشه که هم حافظ حقوق انسانی باشه و هم حافظ باورهای عمومی و فرهنگ جامعه و اینطور شد که به باز تعریف فرهنگ رسیدیم
بگو جنگ و دعواهای خیلی بدی بحاطر یک بوسه شروع شد
این فرهنگ ایرانی همینه دیگه هم تاریخ مصرف گذشته هست و هم خیلی پر مدعاست

دوباره شلوغ پلوغ شد
ای بابا بیکارید شما هم حالا تو جمع همدیگه را نبوسید
شمایید که خیلی کارها را به خلوت میفرستید که معمولاٌ تو این فرهنگ، چون همه چیز تو اجتماعه، خلوت هم زیاد پیدا نمیشه
حالا نشه که نشه، مگه تحفه هست؟
اشتباه شما همینه بوسه بین یک زوج، اگر جریان داشته باشه بهترین وسیله ارتباط دلهای آنهاست و اگر جریان نداشته باشه صرفاٌ یکی از اعمال سکسیه
صبر کن تو بسیاری از جوامع بوسیدن در اجتماع رایج نیست، حتی بسیاری از خانواده ها در کشورهای آزاد هم اینرا در شان رفتار اجتماعی نمیدونن، پس ما این زبون دل را تو جامعه نمیخوایم و چه خوبه که نداریم
راست میگه! الان تو بسیاری از فیلمها که بوسه وجود داره حتی شبکه های خارجی هم سانسور میکنن و اگه یک فیلم بدون سانسور بوسه وجود داشته باشه ما تو خونواده رومون نمیکنه نگاش کنیم و همه سرمون را پایین میندازیم
بسه دیگه کم دلمون را آب کنید!
هر و هر و مسخره بازی و همین مثل یک زنگ تفریح بود

خب نتیجه؟
نتیجه اینکه ما بوسه در اجتماع نمیخواهیم
و همچنان به سانسور فیلمها هم اقدام میکنیم، چرا به جای اینکه این فرهنگ پر افاده و عقب مونده را اصلاح کنیم، یک سره بایستی تیغ به اینور و اونور بکشیم؟
اولاٌ ما فرهنگ خودمون را دوست داریم و لازم نیست اصلاحش بکنیم و ثانیاٌ مگه یک شب و دو شب و با دو تا کلام حرف میشه چیزی که قرنها تو کله ما فرو رفته راعوض کنیم؟
ما با نسل جوونی سرو کار داریم که بسیاری چیزها را خودش بهتر میفهمه و با بچه هایی که در این دوران بزرگ میشن و قراره با قانونهای فردای ما زندگی کنن، مبادا چارتا چیز مزخرف به خوردشون بدیم؟
که چی؟
که اینکه بایستی ما یک پنجره واقعی و صحیح به آینده باز کنیم نه با افکار عوضی و مصنوعی زندگی را به آدمها حروم کنیم
چیه خودنون میبرید و میدوزید؟ کی این صلاحیت را به شما داده؟ چه بهتر با این همه افکار سطجی و ضد فرهنگی شما برای خودتون حرف بزنید و کاری به کسی نداشته باشید
آزه چارتا بچه سوسول آمدن با مترهای بی اصالت خودشون میخوان ارزشهای ما را اندازه بگیرن، برید کنار بذارید باد بیاد! سر به تن پنجرتون هم نموند
همه صلوات بفرسیتد تا دعوا نشده از این بحث بیخود خلاص بشیم

وضعیت خیلی زود در این اتوبوس، عصبی و آشفته میشد و البته این طبیعی بود چون در مورد بوسه صحبت جریان داشت و کار ساده ای نبود و صد البته این صحبتها نتیجه مشخصی هم در بر نداشت به جز اینکه اصول مورد قبول افراد را که به شکل سنتی و فکر نکرده، بر رویشان پافشاری میکردن به صحبت و تفکر میکشوند و کم کم شاید به نتیجه میرسوند

خب بیخود بحث مهم فرهنگ را به این وادی بی نتیجه فرستادید
اتفاقاٌ بیخود نبود، همین حد عملی جامعه را در مقابل فرهنگ مورد پذیرش نشون میداد
که چی؟
که فرهنگ درست مثل دینمون میمونه در مقابل تغییر به شدت محافظه کارانه برخورد میکنه و با برچسب زدن که اینطوری بده و اونطوری فاسده، خودش را خلاص میکنه، حد دموکراسی برای این فرهنگ و دین که قردیت را زیاد درک نمیکنه و همش جامعه را نگاه میکنه کجاست؟

مدتی به سکوت گذشت تا اینکه یک مذهبی گفت:
بسم لله مثل اینکه جنگ تازه شروع شده، ما بلانسبت جمع بک گوهی خوردیم گفتیم دموکراسی، حالا تا چقدر بایستی جلو بریم تا از گه خوردن خلاص بشیم؟

بساط متلک گویی و داد و بیداد، ادامه پیدا کرد
عزیزم! خب ما کی بایستی از این گه خوردن در فرهنگ و دین استبدادی خلاص بشیم؟
بسه دیگه .... یک خرده عفت کلام داشته باشید!
بابا جمعش کنید با این عفت کلامتون، یکی از چیزهای دیگه فرهنگ همینه تا یکی یک ذره میخواد حرف باحال بزنه اونقده به تریج قبای فرهنگمون بر میخوره که بدترین انگها را بهش میزنن، عفت کلام کدومه دیگه؟ بذارید مردم راحت باشن، باحال باشن، حالا تو بحثهای رسمی درست ولی نه تو صحبتهای اجتماعی و حتی خونوادگی هم یکسره دست به سانسور بزنیم
استغفرالله! نگفتم معلوم نیست تا کجا بایستی پیش بریم؟ اینجا این همه خانوم نشسته، زشته از این حرفها میزنید
یکی دیگش هم همین، هی خانوم و آقا راه میندازید که چی؟ همه ما آدمیم داریم حرف میزنیم
خانومها بگن با این حرفها بهشون بر نمیخوره؟
یک عده خانم با ناراحتی دستشون را بالا گرفتن و یک عده دیگه از خانمها آنها را مسخره کردن و یکیشون گفت:
دستتون را پایین بندازید، بدبختا این فرهنگ با این حرمت الکی گذاشتن به زنها نمیخواد به اونها مقامی بده بلکه میخواد از اجتماع دورشون کنه، راست میگه اینقده زن و مرد نکنید، همه ما آدمید و زنها در همه جاهای اجتماع حضور دارن و اگه نمیخوایم دور زنها یک فضای الکی و مصنوعی فرا بگیره که هیچ کس باهاشون راحت نباشه و همه مجبور به فیلم بازی کردن جلوی زنها میشن و فیلم بازی کردن هم انرژی و حوصله میخواد و اینطوری میشه که زنها را بیرون میندازن

فریاد و تشویق و دست با هیجانی بیشتر نشون میده که خواسته یا نخواسته موضوع فرهنگ، حرف زیاد برای گفتن داره

اتوبوسی به سمت دموکراسی (7)

به سلامتی
چیرز
اللهم صل الا محمد و آل محمد
آره اتوبوس دموکراسی میخواست اینبار راه بیفته و یک عده هم به افتخارش، مینوشیدن و عده ای هم صلوات میفرستادن و این همان چیزی بود که ایران نیاز داشت تا گروه های مختلف بشینن و به روش خودشون برای دموکراسی، جشن بگیرن

البته یک عده از این صلواتها هم برای سلامتی دموکراسی گفته نشد، بلکه به شدت عصبی و در مخالفت افرادی که الکل میخوردن و پناه آوردن به خدایشان از شر شیطان رجیم فرستاده شد، به همین خاطر هم برخی از مخالفین مذهب با روغن داغ بیشتری به سلامتی هم مینوشیدن

"کله گرمها" یک آهنگ قردار گذاشتن و از بلندگوهای اتوبوس پخش میشد و وسط اتوبوس هم به قر دادن مشغول شدن
"کله شعاری ها" هم خیلی عصبی شلوغ بازی میکردن و میخواستن جلوشون را بگیرن ولی اونقدر تب شادی گرم بود که حریف نشدن
حاج آقا تو چرا دیگه؟ این اعمال کریه و کفر را چرا تماشا میکنی؟ پاشو تا از اتوبوس بیرون بندازیمشون!
ما همینطوری بزرگ شدیم تو طالبان که نبودیم
و حاج آقا در حالیکه بغل دستی را تشویق به دست زدن میکرد گفت:
نگاه کن این ناقلا چقدر قشنگ میرقصه، دمش گرم
بلند شد و داد زد دم همتون گرم!
که فریاد تشویق بلند شد ولی یک عده عصبانی میخواستن از اتوبوس ایستاده و در باز پیاده بشن که پشیمون شدن و رفتن ته اتوبوس و با هم شروع به حرف زدن کردن و مدتی بعد یک پارچه مثل پرده کشیدن و اون عقب شروع به خوندن مسائل مذهبی کردن
یک نفر که ته اتوبوس خوابش برده بود، دیگه با این همه شلوغی بیدار شد و هاج و واج و با ترس به بقیه نگاه میکرد و شاید فکر میکرد مرده و اینها هم نکیر و منکر هستن، مدتی با منگی گذشت و چند تا هم صلوات فرستاد تا به هوای رفتن دستشویی، شروع به فرار کرد و به وسط اتوبوس رسید و با همون منگی مجبورش کردن که قر بده، همینطور با قر، رفت جلو تا از در اتوبوس پایین اومد و نفسی کشید و روی زمین ولو شد
چی شده مگه؟
هیچی ما خوابمون برده بود که توی طالبان بیدار شدیم و بعدش به هپروتی ها رسیدیم
اون بیرون هم قاه قاه خنده بلند شد و هر که یک چیزی میگفت

میگم با این وضع این اتوبوس دموکراسی راه نیفته بهتره
آره راه بیفته که خطرناکه

اتوبوس شلوغ تر شد، طوری که حتی اون تهی ها هم دووم نیاوردن و پرده خود را جمع کردن و از ماشین پیاده شدن
و عده ای هم که بیرون بودن، به داخل رفت و آمد میکردن، نیمه های شب وضع داخل اتوبوس، برای مذهبی های دو آتیشه به شدت بدتر به نظر میرسید و اونها رفتن و دست دو تا زن و مرد را گرفتن و کشون کشون به بیرون آوردن و انگار بدشون نمیومد نمایشی از دادگاه های اسلامی برپا کنن و به این ترتیب دعوایی راه افتاده بود که صداش، کل بیابون را گرفته بود

هر که یک چیزی میگفت وانگار تو این قضیه طرفدار مذهبی ها هم بیشتر شده بود و یک عده بودن که هم رقصیده بودن و هم دست زده بودن و وقتی پای سکس به وسط رسیده بود از چند ساعت قبل خود پشیمان شده بودن

به شما چه؟ مگه قرار نبود شما اجبار بوجود نیارید؟
ما قرنها زحمت نکشیدیم که حداقل ظاهر کشورمون را
با این آزادیهای حیوانی به این شکل در بیاریم
هی حیوان حیوان نکن! حیوون شمایید که همتون عقب مونده اید
تازه تو سکس هم دست همه را از پشت بستید
ولی در انظار عمومی کار خلاف عفت نمیکنیم
و تحمل هم نمیکنیم
یک عده بلند صلوات فرستادن و عده ای هم پس از کلنجار رفتن با هم، بالاخره از اتوبوس جدا شده و با قدمهای استوار رفتن

مگه ما چیکار میکردیم؟ داشتیم همدیگه را میبوسیدیم
استغفرالله! دهنت را میبندی یا برات ببندیم؟
چیکارشون دارید؟ شما مملکت درست کردید برامون مثلاٌ؟ یک مشت روانی و عقده ای جنسی تو مملکت دارن راه میرن
همون شما بهتره برید تو غربتون زندگی کنید چیکار به این کشور دارید؟
خاک برسرتون که فقط شعار میدید، من میگم اینقدر به خودتون افتخار میکنید چه غلطی کردید؟ چیکار کردید؟
همین که حیوونها را بستیم تا هر غلطی نکنن، بزرگترین کاره
ولش کن بابا این فقط شعار میده، خودتون که از حیوون هم بدترید ولی آزادید تو این مملکت تصمیم بگیرید و هر غلطی میخواید بکنید، بسه دیگه! حال و روز این مملکت معلومه
خفه شو وگرنه.....
تو خفه شو ما دیگه اجازه این عربده کشی ها را به تو نمیدیم
دوباره جنجال به کتک کاری رسید ولی قبل از اینکه خیلی شلوغ بشه جلوی جمعیت عصبانی گرفته شد و همان فرد مذهبی عاقل گفت:
اینکه من از نبود اجبار مذهبی صحبت کردم، ربطی به فرهنگ ما ایرانی ها نداره و بایستی حد فرهنگ خودمون را حفظ کنیم تا بتونیم از شر خشونت از هر دو طرف در امان باشیم
یک نفر از مخالفین گفت:
یعنی چی حد فرهنگ؟ از حالا به بعد میخواید اجبارهای مذهبتون را به اسم فرهنگ بر ما حقنه کنید؟
یکی دیگه از مخالفین مذهب گفت:
مقصود اجبار مذهبی میتونه نباشه، همین که در مورد فرهنگ، نهاد دین کاره ای نباشه و به قانون سپرده بشه کافیه، یعنی بایستی براساس حقوق انسانها و فرهنگ رایج در کشور قوانینی تدوین بشن که بتونن کنترلی در جامعه ایجاد کنن
یعنی شما میخواید این جنگ و دعوا را به جایی مثل مجلس بفرستید؟ خب چه فرقی میکنه، اینجا براش صحبت کنیم بهتر نیست تا حداقل برای خودمون به نتیجه ای برسیم؟
راست میگه، صحبت کنیم بهتره، اینکه تفاوت قانون با نهادهای دینی چی میتونه باشه؟
مهمترین فرقش اینه که مجری قانون مشخصه که کی بایستی باشه و هرکسی خودسرانه نمیتونه دست به بگیرو ببند بزنه، میتونه شکایت بکنه و در دادگاه های صالح رسیدگی بشه
مذهبی عاقل:
اینطوری بهتره چون، با قانون میشه از فرهنگ، دفاع کرد تا خشونت بسط پیدا نکنه
ولی همین فرهنگ، فرهنگ ...باعث مشکلات زیادی میشه که از لحاظ روانی - جنسی به شدت در عمق جامعه جریان داره، زمانه عوض شده و از بلوغ تا ازدواج، نزدیک به دو دهه از بهترین عمر جنسی یک جوون، فاصله افتاده
تازه ازدواجهای صرفاٌ برطرف کننده نیاز جنسی هم جوابگوی یک انسان امروزی نیستن
آزه دیگه ... این حرفها را میزنید تا راه غرب را برای کشور عزیزمون باز کنید، غربزده ها!
چه ربطی داره؟ اصلاٌ به غرب و شرق ربطی نداره، کی میگه فرهنگ دوران مدرن مال غربه که ما به عنوان شرقی باهاش مخالفت کنیم؟ حتی دشمنی کنیم تا شرقمون را حفظ کنیم؟ بسیاری از رفتاری که در جامعه مثلاٌ غربی میبینید بعد از دوران مدرن به فرهنگ تبدیل شده و وقتی قرار شد عقل نقاد، در همین کشور هم تصمیم گیرنده باشه، ناگذیر تو برخی مسائل ما درست بایستی به همونجا برسیم، پس جنگ شرق و غرب راه نندازید تا بتونیم مشکلات بسیار مهم مملکتمون را حل کنیم
چنان مدرن،مردن میکنه انگار مدینه فاضله افلاطونه، بابا خودشون هم تو مدرن موندن و هر روز دوست دارن ازش فاصله بگیرن
تو چیش موندن؟ تو این موندن که جوامع آروم و باثباتی دارن و در تب و تاب جنگهای داخلی و خارجی نمیسوزن؟ تو این موندن که حقوق انسانی بهتر از سایرافکار و اعتقادات، رعایت میشه؟ تو این موندن که آزادی بیان ندارن و اجازه مخالفت با اندیشه های مدرنشون را ندارن؟ چی چی میگی بابا؟ ما همینها را هم داشته باشیم خیلی خیلی عالیه و میتونیم به سمت آینده پیش بریم و اشکالات را هم برطرف کنیم، کم از این شعارهای پوچ حکومت آخوندی تحویلمون بدید!
آزه یک کمی به خودمون نگاه کنیم که چی داریم اینقده ذوق قد و بالای خودمون را میکنیم

اگه نگید اینم شعاره، انگار این دفعه دیگه دست اجبار مردمی از ایران را در کنار هم نشونده بود تا مشکلات فراوون موجود و در پیش رو را با گفتگو حل کنن